سلطان گفت اگر ببریمش دکتر خون راه می‌فتد. عباس همه را می‌کشد. ملا به من گفت: حسین! زری را دوست داری؟ گفتم: خیلی. گفت: بدو برو دم حمام شیر بگیر بیاور. من به دو رفتم دم حمام، به زن اوستا گفتم: شیر داری؟ گفت امروز گاومان کم شیر داد و شیر مال بچه‌هاست. 

گفتم تورا به خدا هر چه شیر داری به من بده زری دارد می‌میرد. زن اوستا گفت بیچاره دختره. ظرف را پر از شیر کرد و من سه ریال به او دادم و به سرعت برق به خانه زری برگشتم.( آن موقع‌ها در یزد فقط حمامی‌ها شیر داشتند، آنها با گاو آب می‌کشیدند و گاودار شهر همان‌ها بودند؛ از جای دیگر شیر پیدا نمیشد).
 بی‌بی شیر را به زور در حلق زری کرد. زری مدام مایعات زردی را استفراغ می‌کرد. بی‌بی چند بار اینکار را تکرار کرد
منبع : بنفشه |روزگار زری خانم/ بخش پایانی
برچسب ها : گفتم